تبليغاتX
عکس و شعر و درد دل

وقتی قلبهایمان کوچکتر از غصه هایمان می شود

وقتی نمی توانیم اشکهایمان را پشت پلکهایمان پنهان کنیم

 و بغضهایمان پشت سر هم می شکنند
وقتی احساس می کنیم بدبختی ها بیشتر از سهم مان است

و رنج ها بیشتر از صبرمان

وقتی طاقتمان طاق می شود و تحملمان تمام ...
آن وقت است مطمئن می شویم که به تو احتیاج داریم

و مطمئنیم که فقط تویی که کمکمان می کنی ....
آن وقت است که تو را صدا می کنیم
تو را آه می کشیم
تو را گریه می کنیم تو را نفس می کشیم
و تو جواب می دهی
دانه های اشکمان را پاک می کنی
گره ی تک تک بغضهایمان را باز می کنی
و دل شکسته مان را بند می زنی

 بیشتر از تلاشمان خوشبختی می دهی

وبیشتر از لبها ، لبخند!

دردها را درمان می کنی و تلخ ها را شیرین

نا امیدها امید می شوند و سیاه ها ، سفید ....

آن وقت می دانی ما چه می کنیم؟!

ما بدترین کار را می کنیم....

نه سپاس می گوییم و نه ممنون می شویم
ما فخر می فروشیم و می بالیم

یادمان می رود که اصلاً چه کسی دعاهایمان را مستجاب کرد

و خوابهایمان را تعبیر و اشکهایمان را پاک
ما همیشه فراموش می کنیم....

 ما همیشه از یاد می بریم....

ما همان انسانی هستیم که ریشه اش از فراموشی است!!!

نوشته شده توسط :: غزاله :: در شنبه 8 تیر1387 ساعت | لینک ثابت |

يادت هست مي گفتي : اگر تركم كني روزي ، تمام عمر خاموشم ؟

 به يادت هست مي گفتي : نرو هرگز كه من بي تو فراموشم؟

 به يادت هست مي گفتي : كه هر لحظه ، شبها ، صدايت هست در گوشم ؟

 كنون آن روزها رفته

، تو هم رفتي ،

 اينك من شدم تنها ،

 اسير دردها ،

 غمها تمام روزها ،

شبها ،

ماهها ...

 شكسته در گلو بغضم ،

 به يادت اشك مي ريزم

به یادت ای وجودو هستی من

به یادت میمیرم

به یادت ای امید من

اکنون دور از آشیان میمیرم

نوشته شده توسط :: غزاله :: در شنبه 8 تیر1387 ساعت | لینک ثابت |

کلاغ دیشب از میون ما رفت    

از شالیزار سبز آرزو رفت   

دیگه نمی یاد اون خودش به من گفت  
خداحافظی نکرد و از میون ما رفت 

فکر می کنم با رفتنش تمومه
آرزوهای سبز ما حروم
خاطره ها و عکس بازی هاش را 

پاره نکرد و از میون ما رفت
یادش بخیر یه عمر اسیر من بود
قاصد بهترین کلام من بود

تا اینکه فهمیدم منم اسیرم
دارم تو کنج تنهایی میمیرم
پیله ی سرد غصه ها به دورم

کلاغ میگفت که خبر میارم
دلم با قصه هاش مثال شاه بود
می گفت که مرد قصه ها تو راه بود

تا اینکه دیشب اون دوخط را خوندم
نوشته بود که  پیش تو نموندم
نوشته بود همه ی قصه ها دروغ لیلی

نوشته بود عزیز من ببخش من را تو خیلی
حالا میدونم که همش یه خواب بود
کلاغ قصه ها فقط سراب بود

میگم بدونی عشق من کی بوده
کلاغ سیاه که عاشقم نبوده.

 

نوشته شده توسط :: غزاله :: در شنبه 8 تیر1387 ساعت | لینک ثابت |

 
همه بغضشون گرفته چرا بارون نمياد!؟

ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمياد!؟

روي ماهش کجا پنهون شده رفته کجا!؟

چرا از اونور ابرا ديگه بيرون نمياد!؟

نيتت رو واسه فال قهوه کردم ولي حيف
 
عکس اون چشماي قشنگ توي فنجون نمياد

من و کشتي تو با اين خنجر دوريت عجبه

چرا از اين دله ديونه يه کم خون نمياد!؟

مگه تو بيخبري موم رو پريشون ميکنم

دل تو واسه مويه پريشون نمياد

دل تو ازبس سفيد و لطيفه مثل برف

از خجالت تو برفي تو زمستون نمياد

تو دلم فقط يه بار مهموني بود تو اومدي

درا رو بستم از اون وقت ديگه مهمون نمياد

صدايه بارون قشنگه به شيشه که ميخوره

اما با غم نجيب روي ناودون نمياد

دو سه بار واسط نوشتم مثه آيينه ميموني

تو يه بار جواب ندادي چرا شمعدون نمياد

عمريه اسيرتم اسير اون چشماي ناز

يه ملاقاتي واسم يه بار تو زندون نمياد

نميگه کسي واسه مرمتش فکري کنيم

هيچکسي سراغ اين کلبه ويرون نمياد

زندگي بزيه شطرنج و من منتظرم

طرف مقابلم ولي به ميدون نمياد

گاهي وقتها اينقدر آب و هوام ابري ميشه

که قد اشکاي من از رود کارون نمياد

گاهي وقتا با خودم ميگم شاي ميخواد ذوق بکنم

اما معلومه نخواد بياد که پنهون نمياد

اونکه براي ديدنش ستاره ميچيني اهل نازه

پس با يه خواهش آسون نمياد

تو نامه آخري کلي دليل اورده بود

مثلا چون تشنه اند ياسايه تو گلدون نمياد

لااقل کاش راستشو براي من نوشته بود

کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمياد

نوشته شده توسط :: غزاله :: در پنجشنبه 6 تیر1387 ساعت | لینک ثابت |

معجزه اين نيست كه روي اب راه برويم . معجزه اين است كه روي زمين سبز در لحظه اكنون قدم بزنيم از ارامش و ان زيبايي كه هم اكنون وجود دارد لذت ببريم ... تنها كاري كه بايد بكنيم يافتن راهي است كه جسم و ذهن خود را به لحظه اكنون بازگردانيم تا انچه را كه اسباب طراوت شفا و حيرت است پيدا كنيم . (تيش نات هام ) 

شكست هايي وجود دارد كه بيش از خيلي پيروزي ها ارزشمند است (مونتي)

تنها عشق را بياموزيد زيرا شما خود از جنس عشق هستيد .

جهان به تلاش بها مي دهد نه به بهانه (اندرو ميتوس )

نوشته شده توسط :: غزاله :: در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت | لینک ثابت |

 

 بارون، به یاد تو گریه کردم...

زیر بارون، به اون چه که گذشته خوب فکر کردم...

زیر بارون، از اینکه چه قدر به مرگ نزدیک شدم، بغض کردم...

زیر بارون، صدای قلبم رُ گوش کردم..

زیر بارون، با صدای بلند اسمت رُ فریاد کردم...

زیر بارون، فهمیدم که تا حالا چه قدر اشتباه، زندگی کردم...

زیر بارون، با شنیدن طنین گیتار پسرک، خدا رُ طلب کردم...

زیر بارون، جای خالی بوسۀ گرمت رُ با تموم وجود، حس کردم...

زیر بارون،اشک های لحظۀ خداحافظی رُ تو ذهنم، تداعی کردم...

زیر بارون، این دنیای بی وفا رُ تا دلت بخواد، نفرین کردم...

زیر بارون، از عشقی که تو قلبم حک کردی، یادی کردم...

زیر بارون، به پشت سرم نگاه کردم و۱۴ سال زندگی رُ باور کردم...

زیر بارون، به تموم بهونه هامون تبسم تلخی کردم...

زیر بارون، به حکمت خدااز ته دل شک کردم...

زیر بارون به فرار ثانیه ها ا عتقاد پیدا کردم...

زیر بارون به معنی وا قعی زیستن اندیشه کردم...

زیر بارون شعار:« آینده ای روشن» رُ مسخره کردم...

زیر بارون، نمی دونی که، چه قدر خودم رُ سرزنش کردم...

زیر بارون، یه عالمه اشک، با قطره های بارون قسمت کردم...

زیر بارون برای هیچ یک از سؤالام جوابی پیدا نکردم...

 

نوشته شده توسط :: غزاله :: در سه شنبه 14 خرداد1387 ساعت | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
سلام .
غزاله هستم 15 سالمه .
این وبلاگ رو بیشتر برای دل خودم نوشتم و دوست دارم شما دوستان عزیز تو ساختنش بهم کمک کنین.
راستی نظر یادتون نره .
بای بای
فهرست اصلی
نویسندگان
پیوندها
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط :: غزاله :: محفوظ است.طراحی شده توسط Masoud Binaei.